موی سفید و دیال آپ
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸
موهای سفیدش نشان از اینترنت ِ دیالآپش بود.
روز به روز دارم به این نتیجه بیشتر نزدیک میشم و این حرفا رو تکرار میکنم.من آدم احمقی هستم که هیچوقت نفهمیدم چی در واقع به من کمک کرد.من آدم احمقی هستم که ساعت چار صب به نتیجهای میرسم و هف-هش ساعت بعد یادم میره اون چی بوده.آدم احمقی هستم که چشمم رو به دنیای واقعی بستم.من آدم احمقی هستم که هیچوقت از اشتباهاتم درس نمیگیرم و من آدم احمقی هستم که تا اینجا،عمرم رو تلف کردم.
ولی این بار اینو نوشتم تا یادم بمونه که هر بار اینجا رو دیدم بفهمم از چه چیزایی پشیمون بودم.تا فردا صبح بدونم که تا وقتی تغییر نکنم،همون آرمان ِ احمقی بودم که هستم.
#footer .translator {
font-family: Tahoma;
font-size:10px;
letter-spacing:-4px;
}
لامصب،من که اسممو تو اون تم با این استایل نوشته بودم چرا پاکش کردی آخه؟
نوشتن آیتی خیلی کار جالب و مفرحیه تو ۱ ماه یا سال اول،ولی بعد از یه مدت به این نتیجه میرسی که همه کارایی که واسه این موضوع کردی بیفایده بودن.یعنی اون وب نحسی که داری/فوق فوقش یه فیدخونه که ترجمشون هم میکنه.
میفهمی که توی کل نوشتههات تنها چیزی که نشون داده تو هم آدمی یه اسمایلی وینک بوده و یههو احساس پوچی شدید بت دست میده.دیگه زده میشی و آیتی رو ول میکنی و میچسبی به اینکه تو وبت بگی «من یه آدمم» نه یه برنامه ترجمه.
مینویسی و مینویسی و بعد از یه مدتی میبینی داره وبت میگیره.بعد میبینی بازم افت میکنه تا اینکه دوباره میری تو آیتی نویسی.باز همون حس اول بت دست میده و میفهمی که نه همون قبلی بهتر بود.باز یه یکی دوتا پست میزنی و میبینی که همه مملکت دنبال لینک دانلود گوگل کرومن تو وبت.
ول میکنی و میگی که گور بابای وب اصن.بعد به یه استدلالی میرسی که بت میگه گور بابای بقیه چیزا،خودم که مهمترم . و اینجاس که دیگه رسمن برای خودت مینویسی و نه برای هییچکس و هیچ چیز دیگه ای.
پ.ن:فکر میکنم به مرحله آخریای که گفتم رسیدم الان و فکر میکنم مرحلههای دیگه هم هستن.
میدونی خیلی سخته وختی داری دوستترو نگا میکنی/یهو یه خانومی با باسن گندش بیاد جولو چشات و بعدم شوهرش بت چپ چپ نگا کنه…
یه چند روزی هست که از همه چی زده شدم و اینکه-چطوری بگم-یه جورایی وارد یه شوک شدم که خیلی عجیبه و خیلی از خصوصیاتم عوض شده.تا همین پریروز از خدام بود که تو خونه تنها باشم ولی حالا تا تنها میشم یه حالت افسردگی بم دست میده
.قبلن وقتی این حالت بم دست میداد میشستم و یه چند تا آهنگ از زدبازی ُ حسام استپس گوش میدادم تا حداقل با انواع فُشی که توش به عمه همه داده میشه یه کم عصبانیتم خالی بشه ولی اینهم دیگه فایده نداره و اصن حس آهنگ گوش دادن نیست.
خلاصه اصن حالتم خیلی فجیع و مزخرف شده و هیچ درمونی هم نداره مثکه.تنها کارایی هم که ممکنه بم آرامش و آسایش بده اینه که یا پیش چند نفر باشم کع حالم خوب میشه یا اینکه لاست نگاه کنم و در نهایت این عادت جدید که به قصد ناکجا آباد از خونه بزنم بیرون.
در نهایت هم به نظرم تموم شدن تعطیلات خیلی بدترم کرده و حالا که از اینجا به این ۱۵ روز نگا میکنم میبینم که از هیچ کدوم از کارایی که کردم لذت نبردم و فقط از کارایی لذت بردم که به زور انجام دادم ُ در واقع نمیخواستم انجام بدم.
سعی میکنم با کارایه مختلف سر خودم رو گرم کنم و سعی میکنم که از تنهایی فرار کنم/ولی واقعن نمیشه.یه زمانی به یه چیزایی مثه آیتی و تم … دلگرم میشدم و حالا هم میبینم که اونا هم بیفایدس.
درنهایت هم فک میکنم که این حالت عجیبی نیس و برای همه پیش میاد ولی فک کنم که برای من مفید باشه.یکم اشکریزیم هم زیاد شده جدیدن.